4
1391
همدردی (داستانی به بهانه آذربایجان عزیز)
شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالیکه پاهای برهنهاش را روی برف جابهجا میکرد تا شاید سرمای برفهای کف پیادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه میکرد.
در نگاهش چیزی موج میزد، انگاری که با نگاهش، نداشتههاش رو از خدا طلب میکرد، انگاری با چشمهاش آرزو میکرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالیکه یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
– آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت… چشمانش برق میزد وقتی آن خانم، کفشها را به او داد. پسرک با چشمهای خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
– شما خدا هستید؟
– نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
– آها، میدانستم که با خدا نسبتی دارید!
آخرین دیدگاه
نوشته های تازه
- عاقبت طمع و گدایی،در عین بی نیاز بودن! شهریور ۴, ۱۳۹۱
- علت طولانی بودن عمر حضرت مهدی (عج)! شهریور ۴, ۱۳۹۱
- نهم ربیع الاول شهریور ۴, ۱۳۹۱
- برای اموات فاتحه کبیره بخوانید! شهریور ۴, ۱۳۹۱
- جواب زیبای امام حسن مجتبی علیه السلام به مرد یهودی! شهریور ۴, ۱۳۹۱
نوشته شده توسط